پسر باهوش

درمورد پسرها وزندگی آنها

پسر باهوش

درمورد پسرها وزندگی آنها

من در وبلاگم درمورد همه چیز پسرها می گذارم

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان
۰۴
خرداد ۹۷
یکی بود,یکی نبود.در زمان قدیم,چهار مسافر در محلی به هم رسیدند.آن چهار نفر از سرزمین های مختلف,ترک و فارس و عرب و رومی بودند.یک آدم خیر وقتی آن چهار مسافر را در آن محل دید,چند درهم پول به یکی از آنها داد تا بین خود خرج کنند.هوا گرم بود و آن چهار نفر احساس تشنگی می کردند.کسی که پول نزدش بود,خواست با آن پول چیزی بخرد.فارس گفت:((من انگور می خواهم برایم انگور بخر.))عرب گفت:((لا,لا انگور عنب عنب.))ترک گفت:((ٱزوم))رومی هم که مثل آن سه نفر زبان سایرین را نمی دانست،فریاد زد:((استافیل،استافیل.))بین آنها اختلاف افتاد.کار به جر و بحث و بعد نزاع و در گیری کشید. در تنازع مشت بر هم می زدند که به سر نام ها غافل بدند. مشت بر هم می زدند از ابلهی پر بدند از جهل و از دانش تهی در همین موقع دانشمندی شتر سوار از آنجا می گذشت.وقتی دعوای آن ها را دید از شتر پیاده شد و آن ها را ازهم جدا کرد.و پرسید:((چه شده؟چرا دعوا می کنید؟))وقتی جریان را از زبان آنها شنید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.گفت:((آن پول را به من بدهید تا آرزو ی هر کدامتان را بر آورده سازم.))پول را از آنها گرفت و رفت.بعد از مدتی وقتی با یک نوع میوه یعنی ((انگور))برگشت،هر چهار نفر تعجب کردند.آن وقت بود که به اشتباه پی بردند و دانستند که هرکدام با زبان های مختلف یک چیز را می خواستند و کلی به کار خود خندیدند.
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۴
Amir Reza

نظرات  (۲)

بسیار داستان جالبی بود.
سلام
چقدر جالب 
شده جریان بندگی های ماها...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی